تبلیغات
پایگاه شهدای خیبر

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

منوی اصلی
نویسندگان
آمار وبلاگ

خورشید کم کم  از گوشه آسمان سرک می کشید و گلوله های خمپاره را که در دشت

می ترکیدند, تماشا می کرد. بچه های بسیجی, خسته ولی خوشحال در دشت بی انتها پراکنده بودند. بعضی شاد و خندان, جست و خیز کنان از این سو به آن سو

می دویدند. بعضی دیگر هم چفیه هاشان را گلوله کرده, زیر سر گذاشته و چرت

می زدند.

فرماندهان روی یک بلندی نشسته بودند و با دوربین به نیروهای دشمن نگاه میکردند. عراقیها سراسیمه در حال فرار بودند.

حسین, فرمانده گردان, در حالی که دستش را سایبان چشم کرده بود, گفت: ((کارشان تمام است, همه شان در حال فرارند. ))برگشت, نگاهی به بسیجیهای خوشحال انداخت و لبخند تمام صورتش را پر کرد. از دور, جیپ فرماندهی, گرد و خاک کنان پیش می آمد, تپه ها را دور می زد و لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. حسین رو به فرماندهان گفت: ((حاج احمد هم آمد. ))

بسیجیها بلند شدند و به آن طرف چشم دوختند. همه کنجکاو بودند. سعید تا نام حاج احمد را شنید, دوید تو دشت و فریادزنان گفت: ((حاج احمد دارد می آید... ماشین حاج احمد است!))

به یکباره دشت منفجر شد. فریادها به آسمان رفت و بسیجیها با خوشحالی به صدا در آمدند:((او باید بیاید اینجا, حاج احمد فرمانده مان است .))

-پس کو ؟ کجا رفت!؟

-از این طرف نیامد.رفت پشت آن تپه ها.

جمعیت ساکت شد. باد از حرکت ایستاد و سعید گل شقایق سرخ رنگ را دید که ساکت و ساکن است. حسین دست توی موهای پر از خاک خود کرد و برگشت. چشم

دوخت به نیروهای دشمن که حالا اصلا دیده نمی شدند. بسیجیها به کار خود مشغول شدند. یکی که صورت گردی داشت و سر بند سرخی روی پیشانی اش بسته بود, گفت: ((حاج احمد باید بیاید اینجا. چرا نیامد؟ مگر چه شده؟ )) نگاهی به دور و اطرافش انداخت. کسی متوجه او نبود. این بار بلندتر گفت: ((همه باید برویم پیش فرمانده. برادر حسین می تواند حاج احمد را بیاورد اینجا. ))

سرها به طرف او چرخید.

-اگر او برود, حتما حاج احمد حرفش را قبول می کند. فقط باید برادر حسین را راضی کنیم.

بسیجیها لبخند زدند, به هم نگاه کردند, یاعلی گفتند و بلند شدند.

حسین همهمه جمعیت را شنید. چشم از دوربین گرفت و به جمعیتی که آرام آرام از هر سو به طرفش می آمدند, نگاه کرد. متعجب مانده بود که چه شده است!؟ بسیجیها جلوی حسین ایستادند. او روی بلندی بود و آنها کمی پایین تر, چشم در چشم او دوخته بودند. آرام از جایش بلند شد. خواست از آنها بپرسد که چرا دور او جمع
شده اند. در همین لحظه
,
همان بسیجی صورت گرد از میان جمعیت خاکی پوش جلو آمد و گفت:((بچه ها می پرسند چرا حاج احمد به اینجا نیامده؟ مگر او فرمانده مان نیست؟ مگر ما نمی خواهیم در صبح پیروزی فرمانده مان را ببینیم؟ همه می گویند شما می توانید او را به اینجا بیاورید. ما از شما می خواهیم این کار را بکنید. ))

جای هیچ صحبتی نبود. نگاه بسیجیها طوری بود که انگار بر دهان حسین قفل زده بودند. بند دوربین را باز کرد, آن را به یکی داد و راه افتاد.

خورشید بالا آمده بود. حسین تپه ها را رد کرد و بعد ازمدتی, حاج احمد را پیدا کرد. با یکی دیگر از فرماندهان, چشم به عدسی دوربین دوخته بودند و روی نقشه ای که روی زمین پهن بود, نقاطی را به هم نشان می دادند.

حسین بلند گفت:(( سلام! ))

حاج احمد رو برگرداند و وقتی حسین را دید, دستی تکان داد و خندید. حسین دوان دوان جلو رفت. حاج احمد او را در آغوش گرفت و  حسین احساس آرامش کرد.حاج احمد از وضعیت نبرد پرسید. حسین همه چیز را شرح داد; حمله شبانه, درگیری با دشمن و بالاخره فراری دادن عراقیها. دست آخر گفت:(( حاجی, بچه ها می گویند چرا شما به آن طرف نیامدید. همه گله کرده اند و مرا فرستاده اند دنبالتان. ))

حاج احمد مکث کرد. حسین مجال نداد و گفت:((برگشتنا از آن طرف بیا. همه منتظرند. ))

حاج احمد چیزی نگفت. رو برگرداند, از چشمی دوربین نگاه کرد و خط قرمز نقشه را پاک کرد و چند سانتی متر جلوتر, خط سبزی کشید. نقشه, به دو نیم تقسیم شده بود.

کمی بعد, همگی سوار جیپ شدند و حرکت کردند. بسیجیها روی بلندی ایستاده بودند و نگاه می کردند.

سعید فریاد کشید:((آمدند,آمدند. این بار دارند به این طرف می آیند... حاضرم قسم بخورم که خودشان هستند!))

همه از روی بلندی پایین آمدند. جیپ که نزدیک تر شد, به طرفش دویدند. دورش را گرفتند و حاج احمد را با خوشحالی پیاده کردند. حاج احمد سرش را پایین انداخته بود. شاید از روی بسیجیها خجالت می کشید. بچه ها او را روی دست بلند کردند و شروع کردند به شعار دادن . فریادهاشان گوشها را کر می کرد آخر فرمانده شان آمده بود .

خورشید در بالای تپه ها حاج احمد و بسیجیهایش را در جایی دید که انتهای خاک ایران بود. انگار از دیشب تا حالا اتفاقاتی افتاده بود. باید خوب نگاه می کرد.

 


نظرات
مطالب اخیر
آرشیو ماهانه
لینکستان دوستان